جهش از ناوبری

اين سوگوار سبز بهار

اين جامه سياه معلق را

چگونه پيونديست

با سرزمين من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آيا شکست

در رفت و آمد حمل اينهمه تاراج؟

 

اين سرزمين من چه بي‌دريغ بود

که سايه مطبوع خويش را

بر شانه‌هاي ذوالاکتاف پهن کـــرد

و باغ‌ها ميان عطش سوخت

و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد

اين سرزمين من چه بي‌دريغ بـــود

ثقل زمين کجاست
من در کجاي جهان ايستاده‌ام

با باري ز فرياد‌هاي خفته و خونين
اي سرزمين من!

من در کجاي جهان ايستاده‌ام؟

ان الحياه عقيده الجهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولا حسين، شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌کنم. من که يک مارکسيست لنينيست هستم، براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم.

من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم، و حتي براي عمرم. من قطره‌اي ناچيز از عظمت و حرمان خلق‌هاي مبارز ايران هستم. خلقي که مزدک‌ها و مازيارها و بابک‌ها، يعقوب ليث‌ها، ستار‌خان‌ها و حيدر عموغلي‌ها، پسيان‌ها و ميرزاکوچک‌ها، اراني‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آري من براي جانم چانه نمي‌زنم، چرا که فرزند خلقي مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌بخش ايران پرداخته است. سيد عبداله بهبهاني‌ها، شيخ محمد خياباني‌ها، نمودار صادق اين جنبش‌ها هستند. و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‌هاي آزادي‌بخش ملي ايران ادا مي‌کند. هنگامي که مارکس مي گويد: «در يک جامعه طبقاتي، ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاکت در سوي ديگر، در حالي که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علي مي‌گويد: «قصري بر پا نمي‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقير گردند»، نزديکي‌هاي بسياري وجود دارد. چنين است که مي‌توان در تاريخ، از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان فارسي‌ها و ابوذر غفاري‌ها. زندگي مولا حسين نمودار زندگي اکنوني ماست که جان بر کف، براي خلق‌هاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاکمه مي‌شويم. او در اقليت بود و يزيد، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد. هر چند يزيد گوشه‌اي از تاريخ را اشغال کرد، ولي آنچه که در تداوم تاريخ تکرار شد، راه مولا حسين و پايداري او بود، نه حکومت يزيد. آنچه را خلق‌ها تکرار کردند و مي‌کنند، راه مولا حسين است. بدين گونه است که در يک جامعه مارکسيستي، اسلام حقيقي به عنوان يک روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را، اسلام حسيني را و اسلام مولا علي را تأييد مي‌کنيم.

اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارک نيست. خود من نمونه صادق اين گونه متهم سياسي در ايران هستم. در فروردين ماه، چنانکه در کيفرخواست آمده، به اتهام تشکيل يک گروه کمونيستي که حتي يک کتاب نخوانده است، دستگير مي شوم. تحت شکنجه قرار مي‌گيرم {در اينجا يک نفرمي‌گويد: «دروغه»} و خون ادرار مي‌کنم. بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار مي‌گيرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پيش حرف زده‌ام و اينک به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاکمه مي‌شوم. اتهام سياسي در ايران، اين است.

زندان هاي ايران پر است از جوانان و جوان‌هايي که به اتهام انديشيدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقيف و شکنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رييس دادگاه! همين دادگاه‌هاي شما آنها را محکوم به زندان مي‌کنند. آنان وقتي که به زندان مي‌روند و برمي‌گردند، ديگر کتاب را کنار مي‌گذارند. مسلسل به دست مي‌گيرند. بايد دنبال علل اساسي گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلايه مي‌کنند. چنين است که آنچه ما در اطراف خود مي‌بينيم، فقط گلايه است.

در ايران، انسان را به خاطر داشتن فکر و انديشيدن محاکمه مي‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نيستم ولي نمونه صادق آن هستم. اين نوع برخورد با يک جوان، کسي که انديشه مي کند، يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است.

يک سازمان عريض بوروکراسي تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها يک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده مي‌شود. هر کتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود در حاليکه در هيچ کجاي دنيا چنين رسمي نيست. و بدينگونه است که فرهنگ موميايي شده که برخاسته از روابط توليدي بورژوازي کمپرادور در ايران است، در جامعه مستقر گرديده است و کتاب و انديشه مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه مي‌کند. ولي آيا با تمام اين اعمالي که صورت مي‌گيرد، با تمام اين خفقان، مي‌توان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا شما در تاريخ چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است. پيکار مي‌کند و مي‌جنگد و پوزه تمدن ب – 52 آمريکا را بر زمين مي‌مالد.

در ايران ما با ترور افکار و عقايد روبرو هستيم. در ايران، حتي به زبان‌هاي بالنده خلق‌هاي ما، مثل خلق‌هاي بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلي را نمي‌دهند، چرا که واضح است آنچه که بايد به خلق‌هاي ايران تحميل گردد، همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم آمريکا که در دستگاه حاکمه ايران بسته‌بندي مي‌شود، مي‌باشد.

توطئه‌هاي امپرياليسم هر روز به گونه‌اي ظاهر مي‌شود. اگر شما در زماني که نيروهاي آزادي‌بخش الجزاير مبارزه مي‌کردند، آن زمان را در نظر بگيريد، خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود. يعني سرباز، افسر و گشتي‌هاي فرانسوي را مي‌ديد و مي‌دانست دشمن اين است. ولي در کشورهايي مانند ايران، دشمن مرئي نيست، بلکه في‌المثل در لباس احمد آقاي آژان دشمن را فرو مي‌کنند که خلق نداند دشمنش کيست.

در اينجا آقاي دادستان، اشاره‌اي به رفرم اصلاحات ارضي کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما مي‌خواهيم بياييم و به جاي دهقان‌ها، بار ديگر خان‌ها را بگذاريم. اين يک اصل بديهي و بسيار ساده تکامل اجتماعي‌ست که نظام‌ها غير قابل برگشتند. يعني هنگامي که برده‌داري دورانش تمام مي‌شود، هنگامي که فئوداليسم به سر مي‌رسد، نظام بورژوازي در مي‌رسد. اصلاحات ارضي در ايران، تنها کاري که کرده، راهگشايي براي مصرفي کردن جامعه و آب کردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌هاي زراعي، شرکت‌هاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران، براي اين که جلودار انقلاب توده‌اي بشود، ناگزير است که به رفرم‌هايي دست بزند.

آقاي رئيس دادگاه! کدام شرافتمندي است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل ميدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کساني که يک دستمال زير سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌ايد؟ چه مي‌کنيد؟ مي‌گويند «ما فرار کرده‌ايم». مي‌گويند «ما فرار کرده‌ايم». از چه؟ «از قرضي که داشتيم. نمي‌توانستيم بپردازيم.»

اصلاحات ارضي درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولي در سير حرکت طبقاتي، اين ماندني نيست. خرده‌مالکي که با ماموران دولتي مي‌سازد، نزديک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌هاي ديگر را مي‌خورد. در نتيجه ما نمي‌توانيم بگوييم که فئوداليسم در ايران از بين رفته. درست است که شيوه توليد دگرگون شده مقداري، اما از بين نرفته. مگر همان فئودال‌ها نيستند که اکنون دارند بر ما حکومت مي‌کنند؟ همان فئودال‌هاي سابق هستند. حالا براي امپرياليسم دلالي مي‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌هاي سهامي زراعي و شرکت‌هاي تعاوني که بيشتر به خاطر مکانيزه کردن ايران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

رئيس دادگاه: «از شما خواهش مي‌کنم از خودتان دفاع کنيد.»

خسرو گلسرخي: «من دارم از خلقم دفاع مي کنم . . .»

رئيس دادگاه: «شما، به عنوان آخرين دفاع، از خودتون دفاع بکنيد و چيزي هم از من نپرسيد. به عنوان آخرين دفاع اخطار شد که مطالبي، آنچه به نفع خودتان مي‌دانيد، در مورد اتهام بفرماييد.»

خسرو گلسرخي: «من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم. من فقط به نفع خلقم حرف مي‌زنم. اگر اين آزادي وجود ندارد که من حرف بزنم، مي‌توانم بنشينم و مي‌نشينم . . .»

رئيس دادگاه: «شما همون قدر آزادي داريد که از خودتون (گلسرخي: «من مي‌نشينم . . .») به عنوان آخرين دفاع، دفاع کنيد.»

خسرو گلسرخي: «من مي‌نشينم. من صحبت نمي‌کنم.»

رئيس دادگاه: «بفرماييد.»

معلم پاي تخته داد مي زد

 صورتش از خشم گلگون بود

 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود

ولي ‌آخر کلاسي ها

لواشک بين خود تقسيم مي کردند

وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنکه بي خود ، هاي و هو مي کرد و

 

با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري رانشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يک با يک برابر هست

از ميان جمع شاگردان يکي برخاست

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند

و او پرسيد

گر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز

يک با يک برابر بود

سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه مي داشت

بالا بود

وان سيه چرده که مي ناليد

پايين بود

اگريک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده مي گرديد

يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد ؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا که زير ضربت شلاق له مي گشت ؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد ؟

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

 يک با يک برابر نيست .!!!

از امروز تا سرخ ترين روز اين ماه(29 بهمن )، پستهاي بلاگمو به          رفيق شهيد”خسرو گلسرخي” اختصاص ميدهم.

براي اولين پست از اين مجموعه هم، بيوگرافي كوتاهي از اين شهيد، در زير  مي آيد.

در ضمن بي صبرانه منتظر نظرات شما دوستان عزيزم هستم.

 

خسروگلسرخي  شاعر و نويسنده مردمي در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدير بود كه گلسرخي در سن 1.5 سالگي اين تكيه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشريعه وحيد نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو  و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شيخ محمد وحيد كه در قم مي زيست برد. وحيد مرد مبارزي بود كه در كنار ميرزا كوچك خان جنگلي در نهضت جنگل جنگيده بود و بالطبع هنوز هم همان روحيه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنين مبارزي تعليم ديد و تحت تاثير نظرات او قرار گرفت حتي شعرهايي به نام جنگلي ها و دامون در اين رابطه گفت (دامون به معني پناهگاه و انبوهي سياهي جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصيل ابتدايي و متوسطه را در مدارس حكيم سنايي و حكيم نظامي به پايان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش مي بايست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزيمت كردند و در خانه اي كوچك در محله امين حضور سكني گزيدند او روزها كار مي كرد و شب ها درس مي خواند. خسرو در اين سالها از ادبيات نيز غافل نبود در طي اين سالها اشعار و مقالات و نقدهاي بسيار بر آثار ادبي از سوي او با نام هاي غير واقعي و مستعاري چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشين راد – خسرو كاتوزيان به چاپ رسيد در اين زمان گلسرخي، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگليسي در دوره دانشگاهي، دست به ترجمه هاي ادبي نيز مي زد.

كار جدي او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگين شاعر و نويسنده همفكرش ازدواج كرد زندگي در كنار عاطفه و تاثير پذيري از افكار او آثار گلسرخي را غني تر كرد بطوري كه دوران شكوفايي فكري و خلاقيت او در مطبوعات در سالهاي 48 تا 52 مي باشد البته هيچ اثري از خسرو در زمان حياتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار يافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چيزي كه ميتوان به عنوان كتاب چاپ شده در ميان نوشته هاي او سراغ گرفت، مقاله اي ست با عنوان ” سياستِ هنر، سياستِ شعر” اين مقاله براي اولين بار به صورت جزوه از سوي انتشارات (كتاب نمونه) به مديريت بيژن اسدي پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرين مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام هاي ”دستي ميان دشنه و دل” و ” من در كجاي جهان ايستاده ام” چاپ كرد كه اين دفتر نيز در آن است. خسرو براي چاپ كتابهايش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسيد و بعدها يكي از اين دو مجموعه، با نام انتخابي خود گلسرخي “ اي سرزمين من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خيس” براي مجموعه دوم به توصيه عمران صلاحي انجام شده است. عمران صلاحي وبيژن اسدي پور كه از دوستان گلسرخي بودند تأكيد كرده اند كه خسرو قصد داشت اين نام را بر مجموعه اي از شعرهايش بگذارد.

او چهار سال در كنار همسرش زندگي كرد و ثمره اين ازدواج فرزندي به نام دامون بود مدتي بعد از دستگيري گلسرخي عاطفه گرگين نيز دستگير شد و در دادگاه نظامي به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان افتادن او سرپرستي دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاريس زندگي مي كند).

بيشترين علت دستگيري گلسرخي عضويت در محفلي بود كه موقع دستگيري مدت يكسال بود كه از اين محفل بريده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خيال‏بافي و احيانا” چپ‏روي‏هاي نمايشي و خطرناك هيچ نيست . در آغاز ورود به آن جمعيت كذايي براي اينكه همسر و تنها پسرش را از اين گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود بريد. و با عاطفه گرگين تباني كرد و كوشيد تا در انظار اين طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگي مي‏كند و اين رشته خانوادگي در حال گسستن است. عاطفه در اين ظاهرسازي مصلحتي او را ياري مي‏داد،

خسرو گلسرخي در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگيري رضا پهلوي عليرغم اينكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمي توانست چنين كاري را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تير باران شد ..

دادگاه نظامي گلسرخي و دوست همرزمش كرامت الله دانشيان و دفاعيه اي كه خسرو گلسرخي كرد هنوز در پيكره تاريخ ايران مي درخشد و يكي از صحنه هاي باشكوه ايستادگي بر سر آرمان تا پاي جان است او دفاع خود را چنين آغاز كرد:

به نام نامي مردم:

من در دادگاهي كه نه قانوني بودن و نه صلاحيت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمي كنم بعنوان يك ماركسيست خطابم با خلق و تاريخ است. هر چه شما بر من بيشتر بتازيد من بيشتر بر خود مي بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزديكترم و هر چه كينه شما به من و عقايدم شديدتر باشد لطف و حمايت توده مردم از من قوي تر است. حتي اگر مرا به گور بسپاريد كه خواهيد سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود مي سازند.

او در ادامه گفت زندگي حسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلقهاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي شويم .او در اقليت بود و يزيد ،بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت .او ايستاد و شهيد شد هر چند كه يزيد گوشه اي از تايخ را اشغال كرد ولي آن چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه حسين و پايداري او بود نه حكومت يزيد آن چه را كه خلقها تكرار كردند و مي كنند راه حسين است.

وقتي دادگاه نظامي حكم اعدام گلسرخي و دانشيان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست يكديگر را به گرمي فشردند و در آغوش هم فرو رفتند

محبوبيت گلسرخي و دانشيان ترس ساواك را برانگيخت آنها به تكاپو افتادند تا شايد در آخرين لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكيبايي منتظر تيرباران بودند پيشنهاد شد كه از شاه تقاضاي عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتي ديد با هيچ حربه اي قادر به فريب آنها نيست به گلسرخي پيشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تيرباران ببيند اما گلسرخي به اين پيشنهاد هم جواب منفي داد و اين در شرايطي بود كه همه سلولهاي بدنش نام دامون را فرياد مي كشيد او مي دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون مي تواند او را به زندگي اميدوار كند زندگي كه او مي خواست از دست بدهد تا به وظيفه اش عمل كند آري براي او مرگ يك وظيفه بود وقتي از او تقاضاي ندامت نامه مي كنند تا در نتيجه دادگاه تخفيف دهند او مي گويد هيچ كس از زندگي در كنار زن و فرزند گريزان نيست من مثل هر انساني زندگي را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدري رنگ چشمان فرزندم را ببينم اما راهي را كه انتخاب كرده ايم بايد به پايان ببريم مرگ ما حيات ابدي است ما مي رويم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنويسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟

در سحرگاه 29 بهمن وقتي او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند مي زند و مي خواهد كه چشمانش را نبندند چون مي خواست با ديدن خورشيد به سراي باقي بشتابد ..

او در وصيت نامه اش مي نويسد :

من يك فدائي خلق ايران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چيز ديگري نيست من خونم را به توده هاي گرسنه و پابرهنه ايران تقديم ميكنم. و شما آقايان فاشيست ها كه فرزندان خلق ايران را بدون هيچگونه مدركي به قتلگاه ميفرستيد، ايمان داشته باشيد كه خلق محروم ايران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ايمان داشته باشيد از هر قطره خون ما صدها فدايي برميخيزد و روزي قلب شما را خواهد شكافت. شما ايمان داشته باشيد كه حكومت غيرقانوني ايران كه در 28 مرداد سياه به خلق ايران توسط آمريكا تحميل شده در حال احتضار است و دير يا زود با انقلاب قهرآميز توده هاي ستم كشيده ايران واژگون خواهد شد

ضمنا“ يك عدد حلقه پلاتين(طلاي سفيد) و مبلغ يك هزار و دويست ريال وجه نقد را به خانواده و يا به زنم بدهند.

 

منبع: كتاب حماسه خسرو گلسرخي – نوشته آرمان

 

1-    روزنامه كارگزاران( به دليل درج بيانيه تحكيم وحدت طيف علامه در مورد غزه)، توقيف شد.

2-    در پي اعلام ثبت نام بسيج براي شركت در عمليات استشهادي، خبرگزاري فارس گزارش داد حدود 700 نفر از دانشجويان در گروه هاي استشهادي، دانشجويي عماد مغنيه در دانشگاه يزد ثبت نام كردند. اين خبرگزاري همچنين گزارش داد 300 نفر از دانشجويان دانشگاه سمنان براي اعزام به غزه اعلام آمادگي كردند.

 

1- نشسته ام،

اينجا، در گوشه كافه اي كه

هنوز، صندلي هايش مرتب است.

دقايق را انتظار مي كشم

و ساعت ها را يكي پس از يكي.

شايد روزي

من و تو

گوشه كافه اي كه

ديگر صندلي هايش مرتب نيست،

ما شويم و به روي عشق

خطي به قرمزي خودش بكشيم.

 

 2- موسيقي،

همهمه،

دود سيگار.

صداي برخورد قاشق با لب فنجان،

و هرت كشيدن پشت سري.

آقا، من قهوه مي خواهم

 

 

 

 

 

 

 

3- چهره هاي مصنوعي،

حرف هاي پوچ، جملات دروغ،

فكرهاي جراحي شده.

اين است ره آورد پدران ما،

در دنياي سرمايه و سرمايه داري.

…………………

انسانم،

با مغز و تفكري جراحي نشده،

و حرف هايي شايد…

…………………

امروز، اينجا، در قرن آهن و دروغ و دلار،

با رسا ترين صدا،

فرياد مي زنم،

 

زنده باد پرولتاريا

 

 

 

 

 

4- تقديم به تمام كودكان كار دنيا:

 

 گوش كن!

 صدا از فرسنگ ها آن طرف تر نيست،

 كاملا آشناست.

‌‌‍‍

 اين صدا از گلوي كودكاني است،

 كه حاصل بي فكري من و تواند.

 كودكاني كه در شبهاي سرد زمستان،

 زير لب مي گويند:

 

 ‹‹خدايا،

 نفس كشيدنمان را بگير

 ولي خوشيمان را…››

 

……………………………..

قرار بود در این پست ادامه مطلب قبل را بنویسم، اما…

فقط به این نکته اشاره می کنم که، دردِ تبعیض میان زن و مرد در جامعه ما رو نمی تونستم تو چند سطر بگم.

منو ببخشید.

به امید برابری

امروز داشتم به اسم بلاگم فکر می کردم و چند بار واژه <برابری> رو تو ذهنم پیچوندم و ناخودآگاه، به یاد شعر <تساوی>(شهید گلسرخی) افتادم که می گفت:

<معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

برای آنکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

…>

بقیه شعرو که اکثرا می دونین و شاید هم بارها خوندینش و شاید هم حفظش کردین.

با توجه به مثالهایی که اون شاگرد توی شهر برای رد تسائی میاره، کاملا میشه فهمید تا وقی دولتها و برخی انسانها با این دید بهم نگاه میکنند،

یک با یک برابر نیست و تساوی واقعا اشتباهی فاحشه.

حاشیه رو کم میکنم و قضیه رو خاص تر دنبال می کنم.

ادامه دارد…

مي گويند آينه ها يك رنگند

به سان دوستان خوب.

اما (در اين دنيا كه مردانش عصا از كور مي دزدند)

آينه ها هم كدرند

چند رنگند

زشت را زيبا و زيبا را زشت مي گويند.

و من اي كهنه رفيق

زشتيت را دوست دارم.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.