امروز داشتم به اسم بلاگم فکر می کردم و چند بار واژه <برابری> رو تو ذهنم پیچوندم و ناخودآگاه، به یاد شعر <تساوی>(شهید گلسرخی) افتادم که می گفت:
<معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
…
برای آنکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
…>
بقیه شعرو که اکثرا می دونین و شاید هم بارها خوندینش و شاید هم حفظش کردین.
با توجه به مثالهایی که اون شاگرد توی شهر برای رد تسائی میاره، کاملا میشه فهمید تا وقی دولتها و برخی انسانها با این دید بهم نگاه میکنند،
یک با یک برابر نیست و تساوی واقعا اشتباهی فاحشه.
حاشیه رو کم میکنم و قضیه رو خاص تر دنبال می کنم.
ادامه دارد…
