جهش از ناوبری

بایگانی ماهانه: دسامبر 2008

 

1- نشسته ام،

اينجا، در گوشه كافه اي كه

هنوز، صندلي هايش مرتب است.

دقايق را انتظار مي كشم

و ساعت ها را يكي پس از يكي.

شايد روزي

من و تو

گوشه كافه اي كه

ديگر صندلي هايش مرتب نيست،

ما شويم و به روي عشق

خطي به قرمزي خودش بكشيم.

 

 2- موسيقي،

همهمه،

دود سيگار.

صداي برخورد قاشق با لب فنجان،

و هرت كشيدن پشت سري.

آقا، من قهوه مي خواهم

 

 

 

 

 

 

 

3- چهره هاي مصنوعي،

حرف هاي پوچ، جملات دروغ،

فكرهاي جراحي شده.

اين است ره آورد پدران ما،

در دنياي سرمايه و سرمايه داري.

…………………

انسانم،

با مغز و تفكري جراحي نشده،

و حرف هايي شايد…

…………………

امروز، اينجا، در قرن آهن و دروغ و دلار،

با رسا ترين صدا،

فرياد مي زنم،

 

زنده باد پرولتاريا

 

 

 

 

 

4- تقديم به تمام كودكان كار دنيا:

 

 گوش كن!

 صدا از فرسنگ ها آن طرف تر نيست،

 كاملا آشناست.

‌‌‍‍

 اين صدا از گلوي كودكاني است،

 كه حاصل بي فكري من و تواند.

 كودكاني كه در شبهاي سرد زمستان،

 زير لب مي گويند:

 

 ‹‹خدايا،

 نفس كشيدنمان را بگير

 ولي خوشيمان را…››

 

……………………………..

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.