1- نشسته ام،
اينجا، در گوشه كافه اي كه
هنوز، صندلي هايش مرتب است.
دقايق را انتظار مي كشم
و ساعت ها را يكي پس از يكي.
شايد روزي
من و تو
گوشه كافه اي كه
ديگر صندلي هايش مرتب نيست،
ما شويم و به روي عشق
خطي به قرمزي خودش بكشيم.
2- موسيقي،
همهمه،
دود سيگار.
صداي برخورد قاشق با لب فنجان،
و هرت كشيدن پشت سري.
آقا، من قهوه مي خواهم
3- چهره هاي مصنوعي،
حرف هاي پوچ، جملات دروغ،
فكرهاي جراحي شده.
اين است ره آورد پدران ما،
در دنياي سرمايه و سرمايه داري.
…………………
انسانم،
با مغز و تفكري جراحي نشده،
و حرف هايي شايد…
…………………
امروز، اينجا، در قرن آهن و دروغ و دلار،
با رسا ترين صدا،
فرياد مي زنم،
زنده باد پرولتاريا
4- تقديم به تمام كودكان كار دنيا:
گوش كن!
صدا از فرسنگ ها آن طرف تر نيست،
كاملا آشناست.
اين صدا از گلوي كودكاني است،
كه حاصل بي فكري من و تواند.
كودكاني كه در شبهاي سرد زمستان،
زير لب مي گويند:
‹‹خدايا،
نفس كشيدنمان را بگير
ولي خوشيمان را…››
……………………………..

یک دیدگاه
baba tereko0o0ndiii keeeeeeeeeeeeee:D dge ro0 dase man boland shodii aziiizamm:X