جهش از ناوبری

بایگانی ماهانه: فوریه 2009

اين سوگوار سبز بهار

اين جامه سياه معلق را

چگونه پيونديست

با سرزمين من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آيا شکست

در رفت و آمد حمل اينهمه تاراج؟

 

اين سرزمين من چه بي‌دريغ بود

که سايه مطبوع خويش را

بر شانه‌هاي ذوالاکتاف پهن کـــرد

و باغ‌ها ميان عطش سوخت

و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد

اين سرزمين من چه بي‌دريغ بـــود

ثقل زمين کجاست
من در کجاي جهان ايستاده‌ام

با باري ز فرياد‌هاي خفته و خونين
اي سرزمين من!

من در کجاي جهان ايستاده‌ام؟

ان الحياه عقيده الجهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولا حسين، شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌کنم. من که يک مارکسيست لنينيست هستم، براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم.

من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم، و حتي براي عمرم. من قطره‌اي ناچيز از عظمت و حرمان خلق‌هاي مبارز ايران هستم. خلقي که مزدک‌ها و مازيارها و بابک‌ها، يعقوب ليث‌ها، ستار‌خان‌ها و حيدر عموغلي‌ها، پسيان‌ها و ميرزاکوچک‌ها، اراني‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آري من براي جانم چانه نمي‌زنم، چرا که فرزند خلقي مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌بخش ايران پرداخته است. سيد عبداله بهبهاني‌ها، شيخ محمد خياباني‌ها، نمودار صادق اين جنبش‌ها هستند. و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‌هاي آزادي‌بخش ملي ايران ادا مي‌کند. هنگامي که مارکس مي گويد: «در يک جامعه طبقاتي، ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاکت در سوي ديگر، در حالي که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علي مي‌گويد: «قصري بر پا نمي‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقير گردند»، نزديکي‌هاي بسياري وجود دارد. چنين است که مي‌توان در تاريخ، از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان فارسي‌ها و ابوذر غفاري‌ها. زندگي مولا حسين نمودار زندگي اکنوني ماست که جان بر کف، براي خلق‌هاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاکمه مي‌شويم. او در اقليت بود و يزيد، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد. هر چند يزيد گوشه‌اي از تاريخ را اشغال کرد، ولي آنچه که در تداوم تاريخ تکرار شد، راه مولا حسين و پايداري او بود، نه حکومت يزيد. آنچه را خلق‌ها تکرار کردند و مي‌کنند، راه مولا حسين است. بدين گونه است که در يک جامعه مارکسيستي، اسلام حقيقي به عنوان يک روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را، اسلام حسيني را و اسلام مولا علي را تأييد مي‌کنيم.

اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارک نيست. خود من نمونه صادق اين گونه متهم سياسي در ايران هستم. در فروردين ماه، چنانکه در کيفرخواست آمده، به اتهام تشکيل يک گروه کمونيستي که حتي يک کتاب نخوانده است، دستگير مي شوم. تحت شکنجه قرار مي‌گيرم {در اينجا يک نفرمي‌گويد: «دروغه»} و خون ادرار مي‌کنم. بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار مي‌گيرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پيش حرف زده‌ام و اينک به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاکمه مي‌شوم. اتهام سياسي در ايران، اين است.

زندان هاي ايران پر است از جوانان و جوان‌هايي که به اتهام انديشيدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقيف و شکنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رييس دادگاه! همين دادگاه‌هاي شما آنها را محکوم به زندان مي‌کنند. آنان وقتي که به زندان مي‌روند و برمي‌گردند، ديگر کتاب را کنار مي‌گذارند. مسلسل به دست مي‌گيرند. بايد دنبال علل اساسي گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلايه مي‌کنند. چنين است که آنچه ما در اطراف خود مي‌بينيم، فقط گلايه است.

در ايران، انسان را به خاطر داشتن فکر و انديشيدن محاکمه مي‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نيستم ولي نمونه صادق آن هستم. اين نوع برخورد با يک جوان، کسي که انديشه مي کند، يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است.

يک سازمان عريض بوروکراسي تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها يک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده مي‌شود. هر کتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود در حاليکه در هيچ کجاي دنيا چنين رسمي نيست. و بدينگونه است که فرهنگ موميايي شده که برخاسته از روابط توليدي بورژوازي کمپرادور در ايران است، در جامعه مستقر گرديده است و کتاب و انديشه مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه مي‌کند. ولي آيا با تمام اين اعمالي که صورت مي‌گيرد، با تمام اين خفقان، مي‌توان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا شما در تاريخ چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است. پيکار مي‌کند و مي‌جنگد و پوزه تمدن ب – 52 آمريکا را بر زمين مي‌مالد.

در ايران ما با ترور افکار و عقايد روبرو هستيم. در ايران، حتي به زبان‌هاي بالنده خلق‌هاي ما، مثل خلق‌هاي بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلي را نمي‌دهند، چرا که واضح است آنچه که بايد به خلق‌هاي ايران تحميل گردد، همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم آمريکا که در دستگاه حاکمه ايران بسته‌بندي مي‌شود، مي‌باشد.

توطئه‌هاي امپرياليسم هر روز به گونه‌اي ظاهر مي‌شود. اگر شما در زماني که نيروهاي آزادي‌بخش الجزاير مبارزه مي‌کردند، آن زمان را در نظر بگيريد، خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود. يعني سرباز، افسر و گشتي‌هاي فرانسوي را مي‌ديد و مي‌دانست دشمن اين است. ولي در کشورهايي مانند ايران، دشمن مرئي نيست، بلکه في‌المثل در لباس احمد آقاي آژان دشمن را فرو مي‌کنند که خلق نداند دشمنش کيست.

در اينجا آقاي دادستان، اشاره‌اي به رفرم اصلاحات ارضي کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما مي‌خواهيم بياييم و به جاي دهقان‌ها، بار ديگر خان‌ها را بگذاريم. اين يک اصل بديهي و بسيار ساده تکامل اجتماعي‌ست که نظام‌ها غير قابل برگشتند. يعني هنگامي که برده‌داري دورانش تمام مي‌شود، هنگامي که فئوداليسم به سر مي‌رسد، نظام بورژوازي در مي‌رسد. اصلاحات ارضي در ايران، تنها کاري که کرده، راهگشايي براي مصرفي کردن جامعه و آب کردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌هاي زراعي، شرکت‌هاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران، براي اين که جلودار انقلاب توده‌اي بشود، ناگزير است که به رفرم‌هايي دست بزند.

آقاي رئيس دادگاه! کدام شرافتمندي است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل ميدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کساني که يک دستمال زير سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌ايد؟ چه مي‌کنيد؟ مي‌گويند «ما فرار کرده‌ايم». مي‌گويند «ما فرار کرده‌ايم». از چه؟ «از قرضي که داشتيم. نمي‌توانستيم بپردازيم.»

اصلاحات ارضي درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولي در سير حرکت طبقاتي، اين ماندني نيست. خرده‌مالکي که با ماموران دولتي مي‌سازد، نزديک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌هاي ديگر را مي‌خورد. در نتيجه ما نمي‌توانيم بگوييم که فئوداليسم در ايران از بين رفته. درست است که شيوه توليد دگرگون شده مقداري، اما از بين نرفته. مگر همان فئودال‌ها نيستند که اکنون دارند بر ما حکومت مي‌کنند؟ همان فئودال‌هاي سابق هستند. حالا براي امپرياليسم دلالي مي‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌هاي سهامي زراعي و شرکت‌هاي تعاوني که بيشتر به خاطر مکانيزه کردن ايران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

رئيس دادگاه: «از شما خواهش مي‌کنم از خودتان دفاع کنيد.»

خسرو گلسرخي: «من دارم از خلقم دفاع مي کنم . . .»

رئيس دادگاه: «شما، به عنوان آخرين دفاع، از خودتون دفاع بکنيد و چيزي هم از من نپرسيد. به عنوان آخرين دفاع اخطار شد که مطالبي، آنچه به نفع خودتان مي‌دانيد، در مورد اتهام بفرماييد.»

خسرو گلسرخي: «من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم. من فقط به نفع خلقم حرف مي‌زنم. اگر اين آزادي وجود ندارد که من حرف بزنم، مي‌توانم بنشينم و مي‌نشينم . . .»

رئيس دادگاه: «شما همون قدر آزادي داريد که از خودتون (گلسرخي: «من مي‌نشينم . . .») به عنوان آخرين دفاع، دفاع کنيد.»

خسرو گلسرخي: «من مي‌نشينم. من صحبت نمي‌کنم.»

رئيس دادگاه: «بفرماييد.»

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.